Sunday, June 30, 2013

در جست وجوی نومیدانه‌ی مامبوووووززُگ

من دچار به پیرچشمی که شدم از همون روز اول ، بعد از بیست دقیقه از چشمام هر یه ربع یه پیرمرد میریخت بیرون.

بابابزرگم شاکی شد و وحشت زده بهم گفت کون پتیاره. شما تا به حال پدربزگ خودتون رو در این حالت که با وحشت بهتون بگه کون پتیاره تصور کردید؟ نکردید دیگه نکردید. نکنید. چه کاریه؟ نکنید. گفت خیال میکنم کی هستم؟ من گفتم من هیشکی نیستم من نوه ی شمام. نوه‌ی گلتون.  نوه ی خوبتون. نوه‌ی عزیزتون.  یکی از پیرمردا ی از چشم پاشیده شده گفت گه نخورم. گفت مامان بزرگم کوش؟ گفتم ای بابا. بابابزرگم گفت بیا.  گفت من میخواستم زنشو از چنگش در آرم. مامان بزرگ رفته بود نون بخره. چالش ما تو اون مقطع شد این که نزاریم مامان بزرگ از نون وایی برگرده ولی هر کودوم از ما -ما یعنی من و بابابزرگ- با اینکه این فکرو توی سرمون داشتیم-میدونم بابابزرگم هم این فکرو توی سرش اشت- نمیتونستیم این رو به هم بگیم چون با تکثیر تاسف برانگیز پیرمردها رو به رو بودیم. اونا همه جا بودن و سنگینی گوش براشون از شاهنامه هم کسشر تر به نظر میرسید. ما باید یا خیلی آروم حرف میزدیم یا خیلی سریع. بابابزرگم گفت که من رو میکشه. گفتم نه، گفتم نکش الان درستش میکنم. رفتم یه کهنه ورداشتم بستم به چشمام. بابا بزرگم گفتش بستم اون کور شده رو؟ گفتم آره بستم. پیرمردا نشسته بودن تو هال، یکیشون رفته بود تو توالت بر گسیویت ای جان کمتر زن شانه میخوند و یکیشون هم داشت خودش رو انگشت میکرد. بابابزرگ بهم گفت این یکیو نیگا، اُب داره؟ گفتم من نمیدونم. بابابزرگم گفت پس من چی میدونم؟ در حالی که قبلش، قبل اینکه خونه مون پر پیرمرد بشه چیزی ازم نپرسیده بود که من ندونم. من همه چی رو بهتر از خودش و بهتر از شما و بهتر از هر کی که حدسشو بزنید میدونم. 

رفتم دم در چشم بندمو زدم بالا روی در منزل تحریری نوشتم مامان بزرگ نیا خونه، اینجا پر از پیرمرده، شاید برات جذابیت داشته باشن- آخه بعضیاشون جدی جذاب بودن- اما من توصیه نمیکنم بیای تو چون اینا یه مشت پیرمرد قاتلن. پیرزنا از مردن بدشون میادش. پیرمردا هم از مردن بدشون میادش. یه پیرمرد از چشمم اومد بیرون و بهم گفت درو وا کنم. و اضافه کرد آکله. گفتم آکله با منی؟ با من بود. گفتم اما من کورم. اگه پیرمرده رو هنوز میدیدم گمونم که داشت بد نگام میکرد بعدش چشم بندمو دادم پایین. دستمو گرفتم به دیوار و مثل کورا دیوارو گرفتم  و آهسته آهسته رفتم جلو، دستم رو از رو دیوار ورنداشتم ، داد کشیدم مام بوزززززززگ، ماااااامبووووزززززززززززگ. هیچ کورسویی از امید نبود به خوصوص با این چشم بندها دقیقاً هیچ کورسویی از امید نبود. رسیدم دم نونوایی، گفتم ببخشید. کسی بهم توجه نمیکرد ولی من صدای همهمه ی آدمای منتظر در نون وایی رو میشنیدم. رفتم جلو تر. تخم نمیکردم  چشمبندو وردارم و چشامو واز کنم و نونوایی رو در جستجوی نومیدانه ی ماامامنبزرگم رو سرشون خراب کنم. داد کشیدم ببخشید اینجا نون واییه؟ نون وا گفت چنتا میخوام؟ گفتم نون نمیخوام. گفت پس چی میخوام؟ گفتم مامانبزرگمو میخوام، خانوم صلواتی. گفت خانوم صلواتی نونش رو گرفت و رفت. گفت من نوه شم؟ گفتم بله. گفت چشمام چی شده؟ گفتم پیر چشمی گرفتم.
دیوارو گرفتم خلاف جهتی که اومده بودم چی؟ برگشتم. احساس کردم یه چیز دراز لزجی داره از چشمام و از لای چشم بند میاد بیرون، گفتم شت  چشم بندو وا کردم، چیز دراز که اگه بخوام اندازشو بگم باید بگم وقتی شستم رو از انگشتان دیگه م دور میکنم اندازه ش میاد دستم، تلپی افتاد رو زمین. نگران بودم الان از چشمام پیرمرد بریزه. پس چشامو تنگ کردم و باز گفتم شت. چیزی که رو زمین افتاده بود کیر بود. پرسیدم بقیه ت کوش؟ با صدای کیری ش گفت بقیه م؟ گفتم آره یه پیرمردی بهت وصل نبود؟ با صدای کیریش گفتش نه. گفتم تو تنهایی؟ با صدای کیری ش گفت تنهای تنها. دیوارو گرفتم یه کم راه رفتم کیره هم پشت سرم راه افتاده بود. گفتم این چه گیری بود افتادم؟ کیره با صدای کیری ش گفت گفتید کیر؟ کفتم نه گفتم گیر، گیر ،  گ ، گاف، بعد از کاف میاد. کیره یا صدای کیری ش گفت عصبی نشم. گفتم تو لازم نکرده به من بگی چی باشم و چی نه. کیره گفت خیله خب. همون طوری رفتیم . من حدس زدم یه چیز دراز دیگه میخواد از چشمم بیاد بیرون. بعد از هفتاد ثانیه یه کیر تازه از چشمم اومد بیرون، از چشم چپ. دیگه فهمیدم چه مرگم شده، کیر چشمی گرفته بودم. قیافه مو این طوری کردم ، این طوری که دو گوشه ی لبم رو دادم پایین و دو سر ابروهام که زیر پیشونی قرار دارنو دادم بالا. چشم بندم رو تمام و کمال باز کردم. دستم رو زدم به زانوم و خم شدم تا صدای کیری ِ کیرها رو بهتر بشنوم. بهشون گفتم کیرها، آیا من کیر چشمی دارم؟ کیر اولیه با صدای کیری ش گفت آره. و کیر دومیه هم با صدای کیریش گفت آره. گفتم شت. توی دلم گفتم چرا نباید از چشمام کس بیاد بیرون؟ آخه چرا؟ وایستادم و هر یه ربع یه کیر می افتاد پایین. کم کم منظره ی دهشتناکی شکل گرفت. دورم پر کیر شده بود و انگار کیرا منتظر بودن من براشون سخنرانی کنم و از ارزونی کس و اینجور چیزا براشون بگم. و یه نگرانیم هم این بود که این همه کیر شق نکنن. تصمیم گرفتم برم خونه و کیرها رو بندازم به جون پیرمردا، و در دلم خیلی شیطانی گفتم یوهاهاهاها، و خیلی شیطانی اضافه کردم این بهترین نقشه ی قرن بعد از تصمیم چند تا لرد انگلیسی برای استعمارگر شدن بریتانیاست. چند قدم رفتم جلو تا اینکه گوشمو تیز کردم ببینم اینا چی میگن؟ صدای یه همهمه ی کیری ای می‌یومد. فوری برگشتم و لب خونی کردم. چون که من متخصص درجه یک لبخونی هستم، حتی از لبها ی یه کیر میتونم حروف کیری رو بخونم و تشخیص بدم. یکیشون داشت به اون یکیشون میگفت حالا مامانبزرگش خوب هست؟

2 comments:

  1. گیری با صدای گیری

    ReplyDelete
  2. This comment has been removed by the author.

    ReplyDelete